الست

عشق تو گردید مرا سرنوشت....

ای به سر زلف تو سودای من

وز غم هجران تو غوغای من

لعل لبت شهد مصفای من

عشق تو بگرفت سراپای من

من شده تو آمده بر جای من

گرچه بسی رنج غمت برده ام

جام پیاپی زبلا خورده ام

سوخته جانم اگر افسرده ام

زنده دلم گرچه زغم مرده ام

چون لب تو هست مسیحای من

گنج منم بانی مخزن تویی

سیم منم حاجت معدن تویی

دانه منم صاحب خرمن تویی

هیکل من چیست اگر من تویی؟

گر تو منی چیست هیولای من؟

من شده ام از مهر تو چون زره پست

وز قدح باده ی عشق تو مست

تا به سر زلف تو دادیم دست

تا تو منی من شده ام خود پرست

سجده گخ من شده اعضای من

دل اگر از توست چرا خون کنی؟

وز تو نبود زچه مجنون کنی؟

دمبدم این سوز دل افروز کنی

تا خودیم را همه بیرون کنی

جای کنی در دل شیدای من

آتش عشقت چو بر افروخت دود

سوخت مرا مایه ی هر هست وبود

کفر و مسلمانیم از دل زدود

تا به خم ابروت آرام سجود

.

.

.مهر تو بد در دل شیدای من

دست قضا چون گل آدم سرشت

مهر تو در مزرعه سینه کشت

عشق تو گردیده مرا سرنوشت

فارغم اکنون ز جهیم و بهشت

نیست به غیر از تو تمنای من

باقی ام از یاد خود و فانی ام

جرعه کش باده ربانی ام

سوخته وادی حیرانیم

سالک صحرانی پریشانی ام

تا چه رسد بر دل رسوای من ....

جلوه کنان بر سر آن کو شدم

هر طرفی گرم هیاهو شدم

او همگی من شد ومن او شدم

من دل او گشت دلارای من

کعبه من خاک سر کوی تو

مشعله افروز جهان روی تو

سلسله جان خم گیسوی تو

قبله دل طاق دو ابروی تو

زلف دیر چلیای من

شیفته ی حضرت اعلی ستم

عاشق دیدار دل اراستم

رهرو وادی سوداستم

از همه بگذشته تو را  خواستم

(طاهره قره العین)

   + ساغر ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٢
comment نظرات ()